طمع فریاد نمیزند؛ نجوا میکند.
آهسته میآید، مثل بوی خون برای کوسهای که هنوز گرسنه نیست.
دقیقاً همانجایی که خیال میکنی عاقلانه فکر میکنی. اول آرام در گوشت میگوید: «حقته.» بعد، بیآنکه بفهمی، «حق» را از هر مرزی عبور میدهد تا جایی که دیگر چیزی جز خواستنِ بیوقفه باقی نمیماند. طمع از گرسنگی نمیآید؛ از ترسی میآید که حتی وقتی سیر هستی، رهایت نمیکند. ترسِ اینکه اگر امروز بیشتر برنداری، فردا هیچچیز نداشته باشی.
طمع کاری میکند که دستت پر باشد و باز هم بلرزد. به تو یاد میدهد بیشتر برداشتن را احتیاط بنامی، لهکردن دیگران را زرنگی، و بیرحمی را عقلانیت. تو هیولا نمیشوی؛ بدتر از آن میشوی: منطقی. آنقدر منطقی که دیگر صدای شکستن آدمها زیر پایت را نمیشنوی، فقط حساب میکنی و جلو میروی.
دنیا با چنگالِ گرسنگان ویران نشد؛ با دندانِ سیرهایی ویران شد که گفتند: «کافی نیست.» جنگ، فقر، مرز، جنازه—همه از دهانهایی بیرون آمد که پر بود، اما قانع نبود. طمع چیزی را میبلعد که هرگز پر نمیشود: خلأ. و تو برای پر کردنش، ذرهذره خودت را میجَوی، تا روزی که در آینه فقط موجودی ببینی که زیاد مصرف کرده، اما هیچوقت زندگی نکرده.
و وحشتناکترین حقیقت این است:
طمع شبیه دشمن نیست.
شبیه هیولا نیست.
طمع اغلب دقیقاً همان صورتی را دارد که هر روز به آن سلام میکنی.
خودِ تو.
امین جالینوس زاده