فرسودگی همیشه از جایی آغاز میشود
که انسان گمان میکند هنوز ایستاده است.
او راه میرود، کار میکند،
پلک میزند، لبخند میزند،
اما در جایی پنهانتر از استخوان و گوشت،
چیزی آرامآرام تهی میشود؛
چیزی که نامی ندارد
و چون بینام است،
هیچکس دنبالش نمیگردد.
فرسودگی، مرگِ بیتشییع است.
جنازهایست که در دلِ زنده رها میشود
و بیآنکه دفن شود،
سالها درون آدم میپوسد.
نه بویی دارد،
نه نالهای،
نه اثری که رهگذری را متوقف کند.
تنها هوا را اندکی سنگینتر میکند—
آنقدر اندک
که هیچکس نفهمد
در این هوا،
کسی آرام دارد خفه میشود.
آدمی از بیرون سالم است؛
اما در درون، سقفها یکییکی فرو میریزند
و او زیر آوار سکوت خود دفن میشود.
نه دستی میخواهد
نه فریادی دارد.
اعتراضش، شکلِ خاموشی به خود میگیرد،
وزنِ نگاههای خسته،
گوشهنشینیِ بیدلیل،
و آن حسِ مبهمی که میگوید
دیگر هیچ چیز ارزش بیدار شدن ندارد.
در جهانی که صدا معیارِ زنده بودن است،
آنهایی که بیصدا میمیرند
هیچوقت شمرده نمیشوند.
فرسودگی دردِ بیعدالتی نیست؛
دردِ نادیده ماندن است—
نادیده ماندن توسط جهان،
و در نهایت
توسط خود انسان.
این درد آنقدر آرام پیش میرود
که انگار قصد دارد با نجابت بمیرد؛
نه مثل طوفان،
که مثل شمعی
که نه کسی خاموشش کرده
و نه کسی روشن بودنش را دیده.
فقط کمکم کوتاه میشود
تا جایی که تنها یک نقطهٔ سربی
روی میز میماند
و هیچکس نمیپرسد
این خاکستر
روشنایی کدام زندگی بوده است.
فرسودگی، سقوطی بیتماشاچی است؛
سقوطی که حتی زمین هم
صدای برخوردش را نمیشنود.
و شاید بزرگترین تراژدیِ انسان معاصر
این باشد که
میتواند هزار بار بشکند
بدون آنکه حتی یکبار
صدای شکستنش در جهان طنین بیندازد.
امین جالینوس زاده