میگویند:
«در بیستسالگی نگرانیم که دیگران دربارهمان چه میاندیشند،
در چهلسالگی دیگر برایمان مهم نیست،
و در شصتسالگی میفهمیم اصلاً کسی به ما فکر نمیکرد.»
اما چه دروغ آرامی! چه فریبی زیبا برای دلداریِ آدمی تنها.
مگر میشود انسان بود و بینیاز از نگاهِ دیگری؟
مگر میشود لبخند زد و نخواست دیده شد؟
ما از آغاز، در هم تنیدهایم —
در واژهها، در نگاهها، در زخمها و نوازشها.
تمام معناهای ما از حضور دیگری میروید.
چطور میشود باور کرد کسی به ما فکر نمیکرده،
وقتی تمام شادیها و اندوههایمان،
در انعکاس چشمان دیگران شکل گرفته؟
آدمها مثل رودهاییاند که بیوقفه در هم میپیچند؛
گاه میجوشند، گاه آرام میگذرند،
اما هرگز از یکدیگر بیخبر نیستند.
شاید احمقانهتر از آن جمله، همین باشد که ما به آن ایمان آوردیم؛
و زندگی را باختیم به خیالِ استقلالی که هرگز نداشتیم.
انسان بیانسان دیگر، بیصدا میپوسد.
ما نه در تنهایی، که در آغوشِ اندیشهی هم زندهایم.
امین جالینوس زاده