فکر نمیکنم از روزی که جهان آفریده شد،
حتی یک روز، در صلح زیسته باشیم.
جهان، از نخستین فریادِ آدم تا آخرین شلیکِ امروز،
هرگز نفسی آسوده نکشیده است.
ما، با جنگ متولد شدیم.
با صدای شمشیر، با بوی خاکستر، با طعمِ ترس.
در گوشِ هر نوزاد، پیش از لالایی،
زمزمهای از ناامنی خواندهاند.
ما با صلح غریبهایم.
وقتی آرامش به سراغمان میآید،
از سکوتش میترسیم.
انگار آرامش، مقدمهی فاجعهای تازه است.
ما هزار واژه برای «دشمن» داریم،
اما حتی یک واژهی خالص برای «باهم».
قرنهاست که انسان، برای بقا میجنگد،
بیآنکه بداند بقا، بیصلح، مرگِ کندی بیش نیست.
جهان پر از صداست —
اما هیچکدام صدای فهم نیست.
هیاهوی سلاحها، فریادِ رهبران، شعارِ ملتها…
و در میانِ همه، صدای گریهی یک کودک،
تنها صدای صادقِ بشریت است.
صلح، همیشه در عکسها زیباست،
در سخنرانیها باشکوه است،
اما در واقعیت، تبعیدی است بینام و بیخانه.
هیچکس به او پناه نمیدهد،
چون از آینهی او، زخمِ خود را میبیند.
ما جنگ میکنیم تا قهرمان شویم،
غافل از آنکه قهرمانِ واقعی،
کسیست که نمیجنگد.
ما برای وطن میکشیم،
در حالیکه زمین،
قرنهاست مرزها را نمیشناسد.
اگر روزی از آسمان به زمین نگاه کنی،
دیگر مرزی نخواهی دید —
فقط رگهایی سرخ از رودها و خاکهایی زخمخورده از ما.
ما فراموش کردهایم که همه از یک تنیم.
خونِ من در رگهای تو جاریست،
حتی اگر زبانهایمان بیگانه باشند.
صلح، فرمان نیست؛ فهم است.
اتفاق نیست؛ تربیت است.
معجزه نیست؛ تصمیم است.
اما ما هنوز یاد نگرفتهایم
که تصمیم بگیریم انسان باشیم.
میترسم که روزی برسد
که دیگر چیزی برای نجات دادن نماند —
نه زمینی برای کاشتن،
نه کودکی برای خندیدن،
نه قلبی برای باور کردن.
با اینحال، هنوز در گوشهای از جهان،
کسی هست که برای دیگری نان میبُرد،
کسی که پرندهای زخمی را پنهان میکند،
کسی که به جای سنگ، لبخند میدهد.
و شاید همین اندک،
آخرین شریانِ صلح در بدنِ بشریت باشد.
ما دیر خواهیم فهمید که صلح،
در میدانهای سیاست ساخته نمیشود؛
در دلهای کوچک و خانههای ساده آغاز میشود —
جایی که کسی دردِ دیگری را،
مثل دردِ خود حس میکند.
و آن روز، شاید،
شاید برای نخستین بار،
جهان در سکوتی تازه بیدار شود —
سکوتی که از جنسِ آرامش است،
نه از ترس.
و اگر گوش بسپاری،
خواهی شنید که زمین زیر لب میگوید:
«بالاخره… فهمیدید.»
امین جالینوس زاده