چندینبار در دل کوه فرو افتادم؛ در سکوتی چنان سنگین که حتی صدای تپش قلبم، پژواکی داشت از بیم و بیپناهی. لحظههایی که مرز میان بودن و نبودن، باریکتر از نفس بود و تنها آرزو، تنها خواهش، تنها فریاد درونم این بود: کاش زودتر تمام شود.
در آن سرمای گزنده، جایی میان سنگ و مه، زبانم دیگر از عقل فرمان نمیگرفت. کلمات خودشان از اعماق جان میجوشیدند:
«خدایا، خودت کمکم کن…»
«خدایا، چرا هیچکس رد نمیشود؟»
«خدایا، یکی را برسون…»
اما همیشه جملهای بود که بیش از بقیه در جانم میپیچید، مثل خراشی کهنه بر روحی فرسوده:
«خدایا… کی تموم میشه؟ خدایا زودتر تمومش کن…»
با گذشت سالها فهمیدم آن لحظههای کوه، صرفاً بخشی از مسیر نبودند؛ آنها چکیدهی زندگی من بودند. کوه تنها سنگ نداشت، زندگیام هم پر از صخره بود — صخرههایی از آدمها، از ناامیدیها، از خستگیهایی که هیچ پناهی در برابرشان نیست. هر صبح، صعودی تازه است بر شیب روزمرگی؛ و هر شب، سقوطی آرام در درهی بیپایان تکرار.
در چنین زیستنی، انسان کمکم از درون تهی میشود. دعاها طعم خاک میگیرند، امید بوی زخم میدهد، و حتی نفس کشیدن، باری میشود بر شانهی روح. تا جایی که دیگر تنها جملهای که در عمق سینه باقی میماند، همان است که سالها پیش زیر آسمان سرد کوه زمزمه کرده بودم:
«خدایا زودتر تمومش کن…»
و درست در همین لحظه است که مرگ، معنای خودش را آشکار میکند — نه چون پایانی بر زندگی، بلکه چون رهاییای آرام و شیرین.
شبیه برفی که بیصدا فرو میریزد و همهی صداهای دنیا را در خود خاموش میکند.
شبیه خوابی عمیق پس از عمری بیداریِ بیثمر.
آنجا، در انتهای خستگی، مرگ دیگر هراسانگیز نیست؛ او تنها دستانیست که از دل تاریکی دراز میشود تا انسانی فرسوده را، با مهربانیِ تلخِ رهایی، از میان سنگها بیرون بکشد و در آغوش سکوت بنشاند.
امین جالینوس زاده