کاش روزی میرسید که قانون جهان را نوزادان بنویسند.
کودکانی که هنوز نمیدانند قدرت یعنی چه،
اما با یک لبخند، جهان را از نو میسازند.
کاش زمام سیاره در دستانی بود
که هنوز بوی زندگی میدهد،
نه بوی خاکستر جاهطلبی.
کاش سیاست را کسانی مینوشتند
که هنوز نمیدانند نژاد یعنی جدایی،
و وطن، مرزی میان عشق و عشق نیست.
نوزادان...
آنان که گریهشان تهمت ندارد،
و خندهشان نقشهای پنهان نمیکند.
وقتی فریاد میزنند، حقیقت فریاد میزند،
و وقتی میخندند، خدا لبخند میزند.
اگر فرمان جهان در مشتهای لرزان و بیگناهشان بود،
هیچ سربازی تفنگ به دست نمیگرفت،
چرا که هیچ دشمنی برای عشق متولد نمیشد.
بمبها شاید به بادکنک تبدیل میشدند،
و مرزها با یک بوسه پاک میشدند از نقشهها.
زمین، در آغوش آنان،
زخمهایش را فراموش میکرد،
و بهجای لرز جنگ، از لالایی پر میشد.
کاش تصمیمهای بزرگ،
در ذهنهایی شکل میگرفت
که هنوز با دیدن یک پروانه،
به وجد میآیند و از سقوط نمیترسند.
کاش قدرت، در دستانی میماند
که هنوز یاد نگرفتهاند مشت شوند.
در دستانی که فقط بلدند در آغوش بگیرند،
نه در هم بکوبند.
زیرا کودک،
تنها مخلوقیست که هنوز فرشته را در خود حفظ کرده است.
از نخستین لبخند تا نخستین دروغ،
تمام فاصلهی سقوط انسان در همین چند سال است.
و بعد از آن، تمام عمر را
در تلاش برای بازگشت به همان معصومیت میگذرانیم.
اگر روزی زمین را به نوزادان بسپاریم،
شاید خورشید به احترامشان آرامتر طلوع کند،
و شب، دیگر معنای ترس نداشته باشد.
شاید آن روز،
هیچکس از پوست دیگری متنفر نباشد،
و هیچ ملتی خود را "برتر" ننامد.
کاش روزی بیاید
که بشر نه از تجربه،
که از بیتجربگی کودکی بیاموزد.
از چشمانی که هنوز نمیدانند دروغ یعنی چه،
و از قلبی که هنوز وطنش همهی انسانهاست.
شاید در آن روز، زمین دوباره جوان شود،
کودکانش فرمان بدهند،
و صلح، نه شعار، که طبیعت جهان باشد.
کاش انسان دوباره کودک شود؛
نه در چهره،
که در نیت، در نگاه، در روح.
و شاید آنگاه، زمین برای نخستین بار
نفس بکشد…
آرام، بیقضاوت،
بیمرز، بینفرت،
و بیسیاست.
امین جالینوس زاده