قانونِ آغاز
در آغاز، هیچ قانونی نبود.
تنها سکوت بود و نفَسِ نخستِ خدا که جهان را بوسید.
از آن بوسه، نخستین قانون زاده شد: قانونِ پیوند.
هر ذره، دلتنگِ ذرهای دیگر شد.
نور، سایه را خواست.
دریا، ساحل را.
و انسان، انسانی دیگر را...
ما فرزندانِ همین قانونیم — قانونِ بیداد و عدالتِ عشق.
قانونی که نه در کتابها نوشته میشود و نه در دادگاهها خوانده.
در تپشِ قلبی پنهان است که هنگام دیدار،
از مدارِ عقل خارج میشود.
عشق، همان قانونِ نانوشتهایست که نظمِ کائنات را نگاه میدارد.
او به خورشید فرمان میدهد بتابد،
به دریا میگوید طغیان کن،
و به من میگوید نامِ تو را هر صبح زمزمه کنم،
حتی اگر قانونِ جهان، جداییمان را امضا کرده باشد.
قانونِ عشق، بیمحاباست.
نه از زمان میترسد، نه از فاصله.
در دلِ بیقانونترین لحظهها، عدالت را معنا میکند —
عدالتی که نه در ترازوی قاضی، بلکه در اشکِ عاشق سنجیده میشود.
گاه، عشق قانون را میشکند تا حقیقت زنده بماند.
و گاه، خودِ قانون میشود تا از زخمِ جهان حفاظت کند.
و من، میانِ این دو تناقض زیستهام —
در تبعیدِ قانونی که تویی،
در مرزِ جرم و رهایی.
اگر عدالت، توازنِ جهان است،
پس عشق، تعادلِ جانِ انسان است.
و من ایمان دارم:
هر نظمی که بیعشق بنا شود،
دیر یا زود، در هرجومرجِ خویش فرو میپاشد.
بگذار قانوننویسان، هزار صفحه بنویسند.
حکمِ من از پیش صادر شده است:
من به جرمِ دوستداشتنِ تو، تا ابد محکومم —
و این، تنها قانونیست که از آن راضیام.
اما ای مردمِ جهان،
فراموش نکنید:
قانونِ عشق، تنها قانونِ واقعیِ هستیست.
هرچه بیرون از آن نوشته شود، سایهای بیش نیست.
زیرا در پایانِ هر تاریخ،
تنها یک حکم باقی میماند:
آنکه دوست داشت، نجات یافت.
امین جالینوس زاده