من انسانیام معمولی، کوچک و بیادعا. نه در من نبوغی هست، نه در نگاهم کشفی تازه. گاهی حتی حس میکنم اندیشههایم دستدوماند، و حرفهایم تکرار جهان. با این حال، در درونم صدایی آرام و سمج میگوید: زندگی کن، حتی اگر معنایش را نمیدانی.
من تهیام. نه از جنس پوچیِ پرادعا، بلکه از نوعی سکوت درونی. گاهی حس میکنم ذهنم خاکستری است؛ نه روشن، نه تاریک. فقط میانِ این دو معلق، بیجهت، بیمرکز. شاید همین تهی بودن است که مرا زنده نگه میدارد، چون از من توقعی ندارد.
آدمها اغلب بهدنبال معنا هستند، اما من فقط میخواهم کمی صادق باشم. با خودم. با دردهایم. با این حس سنگینی که هر صبح روی سینهام مینشیند. هیچ چیز در من قهرمانانه نیست. من تنها شاهد خاموشیام بر خودم؛ تماشاگر فروپاشیهای کوچک، امیدهای ناقص، و لحظههای کوتاهِ فهمیدن و از دست دادن.
گاهی فکر میکنم زندگی چیزی جز تحمل آرام نبودن نیست. ما میخندیم، مینویسیم، میسازیم، فقط تا صدای خالی بودن را کمتر بشنویم. و با این حال، همین کوشش برای معنا بخشیدن، شاید تنها نشانهی انسان بودن ما باشد.
من نمیخواهم بزرگ شوم، نمیخواهم جاودانه بمانم. تنها میخواهم بتوانم شبی، پیش از خواب، با خود بگویم: دروغ نگفتم. حتی اگر هیچکس نشنید. حتی اگر هیچ اثری از من نماند.
من کوچکام، آری.
اما در این کوچکی چیزی هست که آرامم میکند:
سنگینیِ عظمت دیگران روی شانهام نیست.
من بهاندازهی خودم شکست میخورم، بهاندازهی خودم رنج میکشم، و شاید بهاندازهی خودم میفهمم.
گاهی به آینه نگاه میکنم و از خودم میپرسم: آیا واقعاً زندهام یا فقط ادامه میدهم؟
پاسخ را نمیدانم. شاید زندگی همین ندانستن باشد — همین پرسه زدن میان معنا و بیمعنایی، میان امید و تسلیم.
اگر روزی نباشم، جهان حتی لحظهای مکث نخواهد کرد. و این حقیقت تلخ نیست، فقط واقعی است.
اما در همین واقعیت سرد، شعلهای بسیار کوچک هست — شبیه نور تهماندهی کبریتی در باد — که به من میگوید: همین که احساس میکنی، یعنی هنوز زندهای.
من تهیام، اما این تهی بودن را دوست دارم. چون در سکوتِ درونم، صدای واقعی زندگی را میشنوم: صدای گذرِ باد، صدای تپشِ آرامِ قلبم، صدای من که هنوز باور دارد حتی کوچکی هم میتواند زیبا باشد.
و اگر قرار است از من تنها یک جمله در این جهان بماند، بگذار این باشد:
او خود را کوچک میدانست، اما از کوچکی نترسید.
چون فهمید که گاهی، حقیقت فقط در دلِ کسانی پنهان است که از ادعا خستهاند.
امین جالینوس زاده