در آغازِ هر تاریخ،
پیش از آنکه پادشاهی تاج بر سر بگذارد
و پیش از آنکه شهری دیوار بکشد،
صدایی بوده که بر سنگها افتاده:
صدای بازوانِ انسانی که جهان را بلند کرده است.
نامش ساده بود
اما بارِ نامها، بارِ تمدنها،
بر دوش او سنگینی میکرد.
کارگر…
او نخستین موجودیست که هر صبح،
خورشید از دستهای او طلوع میکند
و آخرین کسیست که شب،
با او چراغهای خاموش جهان را نظاره میکند.
هیچ اسطورهای به اندازهٔ او رنج نکشیده،
هیچ قهرمانی چنین بیپرچم نجنگیده.
او پنهانترین حقیقتِ جهان است:
ستونی که اگر لحظهای خم میشد،
تمام تاریخ، فرو میریخت.
دردش قدیمیتر از جنگهاست،
خاموشتر از دعاهای بیجواب،
و شریفتر از اشکی که در تاریکی فروخورده میشود.
هیچ مورخی، بر کتیبهها ننوشته
که او چگونه در زمستانها
گرمای خود را به خانواده بخشیده
و خود، از سرما لال شده است.
هر بار که کفشش را از پا میکَنَد،
گویی بخشی از قرنها خستگیِ انباشته را کنار میگذارد.
و هر بار که دستهایش را میشوید،
تاریخ، یک لحظه سکوت میکند؛
زیرا میبیند که چه اندازه از عمرِ جهان
در این دستها فرسوده شده است.
کارگر…
او تنها انسانیست که
وقتی دست بر زمین میگذارد،
زمین قد میکشد؛
وقتی داس بر گندم مینهد،
نان، نامِ او را زمزمه میکند؛
وقتی آهن را میکوبد،
تمدن، صدای قلبش را در خود میپیچاند.
اما با همهٔ این شکوه،
مسیرش همیشه در سایه بوده.
جهان در روشنایی میدرخشد،
اما این درخشش،
از نورِ جانِ او ربوده شده است.
شهرها بر شانههایی ایستادهاند
که هیچگاه روی آرامشی نرم نخوابیدهاند.
پلهایی که مردم را به هم میرسانند،
از استخوانهایی ساخته شدهاند
که کسی نامشان را نمیداند.
و نانی که کودکی میخورد،
از شبهای بیخوابِ انسانی است
که خوابهایش را گرو گذاشته تا فردا زنده بماند.
اگر جهان روزی بخواهد
به عدالت رسد،
نخست باید پیش پای کارگر زانو بزند؛
زیرا تاریخ،
نه با فرمان شاهان که
با عرقِ خاموشِ او نوشته شده است.
و اگر روزی قرار باشد انسان،
برای نخستینبار
واقعاً انسان شود،
آن روز، لحظهایست که
دستی خسته را میگیرد،
سر بر آن میگذارد
و بیهیچ زبان و تشریفاتی میگوید:
«تو ستونِ جهان بودی؛
امین جالینوس زاده