در جهانی فرسوده که هر روز اندکی بیشتر فرو میریزد،
جایی میان نفسهایی که بوی خستگی میدهد،
عدالت آرام مثل روحی سرگردان از میان آدمها عبور میکند؛
بینام، بینشانی، بیلباسی که فریاد بزند از کجا آمده یا چه میخواهد.
نه دلش از نامها میلرزد، نه زانوهایش پیش قدرت خم میشود.
وزیر و وکیل برای او تنها سایههایی گذرا هستند؛
مدیر و کارمند در چشمش یکساناند
آدمهایی ایستاده در برابر حقیقت،
با دستهایی که یا چیزی را پنهان کردهاند، یا نکردهاند.
و شاید همین ناآشنایی، همین بیاعتنایی،
سختترین چهرهی عدالت باشد.
او حسابدار خاموش این دنیاست؛
حسابداری که ما همیشه خیال میکنیم سرگرم چیز دیگریست،
اما در همان لحظات ریز و بیاهمیت
سطرهای زندگیمان را ثبت میکند؛
از بوقهای بیصبر و بیرحمانه خیابانها
تا حقخوریهای کوچکی که هر روز
مثل خراشی تازه روح آدم را زخمی میکند.
نه التماس نرمش میکند، نه رشوه گرمش؛
عدالت تنها به وقت خودش میآید…
و درست در همان لحظهای که آرزو میکنیم
کاش دیرتر میرسید،
کاش اصلاً خبری از او نبود.
گاهی مانند رعدی که ناگهان
تمام چراغهای زندگی را خاموش میکند،
بر سر آدمی میافتد؛
گاهی به شکل بیماریای نامرئی،
از نقطهای کوچک شروع میشود
و آهسته تمام زیستن را میبلعد؛
گاهی ضربهایست از پشت،
آنقدر سهمگین که استخوان جان را خرد میکند
و انسان حتی نمیفهمد
چطور و از کجا خورد.
اما تلخترینش آن تیر خاموش است
لحظهای که دنیا در جریان معمول خودش میچرخد،
آسمان آبیست، مردم میخندند،
و ناگهان…
چیزی در زندگی تو فرو میریزد.
بیصدا. بیهشدار.
و تو میمانی و دستی که میلرزد،
قلبی که مثل شمعی نیمهجان
آرام آرام تهی میشود،
و حقیقتی که مثل استخوانی خشک
در گلویت گیر میکند
و پایین نمیرود.
عدالت نه دشمن است و نه دوست؛
چهرهای ندارد جز چهرهی خود ما.
او تنها آینهای بیرحم است
که هرچیزی را همانطور که هست نشان میدهد
نه آنطور که دلمان میخواهد باشد.
و نگاه کردن در این آینه
گاهی چنان درد دارد
که انسان آرزو میکند
ای کاش هیچوقت خودش را اینطور ندیده بود.
عدالت مرز نمیشناسد؛
نه خسته میشود،
نه فرسوده،
نه گم میشود.
پشت هر دری که با شتاب میبندی،
از کوچکترین شکافی که حتی نمیبینی،
آرام و بیصدا
وارد میشود؛
نه برای انتقام…
بلکه برای حقیقت.
و حقیقت همیشه دیر میرسد،
اما وقتی قدم بگذارد،
چیزهایی را در زندگی آدم جابهجا میکند
که گاهی دیگر هیچوقت
به جای اولشان برنمیگردند.
در پایان،
آدم میماند و یک سؤال که مثل بغضی پیر
در سینهاش رسوب کرده:
اگر امروز،
همین حالا،
عدالت بیمقدمه روبهرویم بایستد،
آیا توان نگاه کردن در چشمانش را دارم؟
یا سرم را پایین میاندازم
و زیر بار شرمی که سالها
در سکوت و پنهانکاری
بزرگش کردهام
خُرد میشوم؟
امین جالینوس زاده